یاد دارم در غروبی سرد ،می گذ شت از کوچهء ما دوره گرد، داد می زد کهنه قالی می خرم، دست دوم جنس عالی می خرم ، کاسه و ظرف سفالی می خرم ، گر نداری کوزه خالی می خرم ، اشک در چشمان بابا حلقه بست ، عاقبت آهی کشید بغضش شکست ، اول ماه هست ونان در سفره نیست ، ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟ بوی نان تازه هوشش برده بود، اتفاقاً مادرم هم روزه بود، خواهرم بی روسری بیرون دوید . گفت آقا سفره خالی می خرید ؟
+ | نويسنده : رضائی در تاريخ : چهارشنبه 7 اسفند1387 |