ایمان می نویسد:
بابا نان ندارد.
بابا آب ندارد.
ایمان با چشمی اشک آلود به در نگاه می کند ، منتظر است بابا با یک نان از در درآید.
اما دریغ از اینکه با با دیگر نمی آید.
ایمان باید به نان شب فکر کند و به خواهر و مادری که نان ندارند.
ایمان باور کرده که روزگاره بی ایمانی است .