سلام بزرگوار
نمی دانم اکنون در کدامین سوی از این کهکشان ما را را به نظاره نشستی، آخر بزرگوار! سلام مرا جوابی ده، این روزها کسی سلام مرا پاسخی نمی دهد. از خلق روزگار گله ای نیست چون همگان در پی کسبند بی آنکه چیزی دهند و این را همیشه و همواره مردمان روزگار پسندیده اند و شاید این منش ها به همسایگی ما و شما سایه افکنده است.
باری، بزرگوار دستمان را برگیر و سلاممان را جوابی ده، آخر روزگار را به سویی کشانده اند که بیشتر به جنگل شبیه است تا به مدینه فاضله، بزرگوار! دلی می خواهد تا بنگرد و دم فرو بندد چیزی نگوید. وقتی انسانهای اینجا شبیه شیران و روباهان جنگل اند بلا نسبت به خوباش که اگر باشد تعددشان اندک است و زیر تازیانه شماتت دنیا پرستان!
بزرگوار! گو کجایند مالک اشتر ها،عمار هاو میثم تمارها تا اگر مولایمان اذن رویت نمی دهند لا اقل بوی خطبه های درد آلود و زهر آلود را از زبان آنها بشنویم. گو کجایند یونس بن عبد الرحمان ها با اینکه مردم از دادن هر گونه نسبت های نا بجا و لو حرام زادگی! باز در کنار امام غریب بماند و بگوید مولا مرا از دست این مردم رهایی ده، آنگاه لعل گوهر اندیشش به تلألو آید و گوید یونس اگر تو در مشتت مروارید گرانبها داشته باشی و مردم گویند سنگریزه است تو چیزی از دست نداده ای.
مولای من، ابوذر ها و سلمان ها کجایند؟ چرا همیشه عده این مردان کم است. ابوذر زمان ما کیست ؟ در کدامین ربذه به سر می برد ؟ نکند او را به ربذه تاریخ بسپارند و ما غافل از بودنش باشیم. امروز اگر حق علی به عینه نا حق می شود، امروز اگر سخن گفتن از شما سنت گرایی می شود، امروز اگر سر به سجده گذاشتن و بندگی حق کردن عقب ماندگی محسوب می شود ،بدتر از همه در کنار همه اینها باید سکوت کرد و به حساب تقیه گذاشت باید بگویم این تقیه نیست، محافظه کاری است. اینجاست که ابوذر باید قد علم کند به یکا یک آنها پاسخ تندی دهد چنان پاسخی که دنیای معاویه به مخاطره افتد.
بزرگوار! بنده حقیر از شما چیز زیادی نمی خواهم تنها جواب سلامی! هر چند می دانم این می ارزد به دنیای قارون ها، مولا گر لیاقت جواب سلامی را نداریم که نداریم ، لا اقل بیا تاریخ را و لو شده یکبار تکرار کنیم تو بشو مولایمان ابی عبد الله و منهم غلام سیاه بشم ، هر چند این هم خواست بزرگی است، تا موقع مرگمون دستی به صورت مان بکشید و چشمانمان را ببندید.
مولاجان ، نمی خواهم حق به گردن بگیرم اما خوب می دانید چه دامهایی را افکنده اند تا جوونها را به دام بیافکنند. مولاجان جان بی تو به تنگ آمد نمی گویم بیا مرا رهایی ده نمی گویم بیا مرا به ساحل آرامش برسان بیا بیا و لو دست مرا قطع کن تا افتخار کنم که مولایم دست مرا قطع کرده ، بیا بیا بنگر بیا ببین که چگونه بنام اسلام تیشه به ریشه اسلام می زنیم. می دانم که می دانی! آخر خون دل خوردنهای تو از دست ما به اصطلاح مسلمانان است . مسلمانانی که برای لذت بردن پای روی مردانگی خود می گذاریم ، ناموس و غیر ناموس حالیمون نمی شود.
نمی دانیم اصلاً مردی و مردانگی یعنی چه؟ وقتی دختران مسلمان را به پای معاملات می کشانند و زمانی که باید از فرط مردانگی دغ مرگ شویم راحت تر بی آنکه ککمون بگزه به زندگیمون ادامه می دهیم. وقتی جوان مردم افتخار می کنه که اگر خود را به شکل زن در آورده باشه عین مدرنیته بودنه اند کلاسه یا با آخر فرهنگ بودنه! بدتر از همهء اینها پای توی رسانه ملی و به اصطلاح رسانه اسلامی باز کنند ، آیا می توان گفت این همان اسلامی است خواست و رضایت خدا و ایمه در آن است. امروز با سوهان رسانه غیرت جوانان را ساییده اند امروز نفسانیت از حقانیت پیشی گرفته ، امروز در ذهن آدمها ابتذالها جا خوش کرده اند برای رسیدن به خواست شهوانی خود پا رو ناموس خود هم می گذارند. که باید بگوییم وا اسلاما وا مصیبتا وای برما وای برما!
کیست در این انجمن اهل غیور ماهمه بی غیرتیم آئینه در کربلاست
مولا حق داری به سلام ما جوابی ندهی و به ندبه های ما ندایی ندهی.اصلاً ما که..... بماند
من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن ***بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم
پرونده ء مسلمانی ما به دادگاه تجدیدنظر الهی ارسال شده است.
+ | نويسنده : رضائی در تاريخ : چهارشنبه 9 مرداد1387 |